یکشنبه نهم بهمن 1390
ناخدا ناخوش است .الواری را بچسب.کشتی دارد به صخره نزدیک میشود...

نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 0:34 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389
فتوای حسین برای همه ی بشریت این بود:آری در نتوانستن هم بایستن هست.
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 0:47 |
لینک
|
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389
بالاخره بعد از ۱۰ ماه پسوردمو پیدا کردم.همینجوری اتفاقی.روزا دارن میگذرن بی هیچ امیدی به آینده...دوباره دارم سر کلاسا م فریاد میزنمو حلق پاره میکنم .دوباره جوجوی عزیز امتحان داره.دوباره شاگرد خصوصی ...دوباره ترجمه های دانشجویی...و دوباره تکرار و تکرار و تکرار
بی هیچ امیدی به آینده.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 18:25 |
لینک
|
جمعه دهم مهر 1388
خدارو شکر تو این مملکت هر چی قابل پیش بینی نباشه نتیجه انتخابات و نتیجه بازی ا ستقلال و پرسپولیس قابل پیش بینیه.ببینید چه پیشرفتهای عظیمی داریم و یه عده آدم غرض و مرض دار دارن همش سیاه نمایی میکنن.همتون برید بمیرید سیاه نماهای سبز
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 21:34 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
گرد سم خران شما نیز بگذرد...
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 12:11 |
لینک
|
شنبه ششم تیر 1388
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال ست که من
خر شوم...
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 15:7 |
لینک
|
یکشنبه دهم خرداد 1388
ز یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری.
نادری :تخت پادشاهی نادر بوده که به تقلید از تخت پادشاهان هندوستان برای خود ساخته بود.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 9:36 |
لینک
|
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
صبر کردن دردناکه . فراموش کردن دردناکتره ولی از همه دردناک تر اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش کنی.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 19:31 |
لینک
|
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
آینه ات دانی چرا غماز نیست
زان که زنگار از رخش ممتاز نیست...
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 11:5 |
لینک
|
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب حالی پریشان عالمی....
صعب روزی ...
بوالعجب حالی...
پریشان عالمی...
دعام کنین لطفا.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 16:38 |
لینک
|
جمعه شانزدهم اسفند 1387
تو روزای آخر اسفند یا به عبارتی نیمه دوم اسفند من متفکر میشم .فیلسوف میشم.کم خواب میشم.شکننده میشم.بسکه فکر میکنم.آخرایه این ماه آخر سال بیشتر یادم به روزا و ماهها و سالایی که سرشونو بریدم و انداختمشون دور میاد.روزای طلایی و نقره ای و هر رنگ قشنگ دیگه.گذر تند زمان رو تو این موقع سال بیشتر حس میکنم.بیشتر میفهمم که داره خیلی آسون روزگار م سپری میشه.داغ میشم وقتی برمیگردمو نیگا میکنم که اگه اینکارو اونکارو کرده بودم.اگه اینکارو اونکارو نکرده بودم کی بودم و چی میشدم و حالا کجا وایسادم.برای بعضی چیزا واقعا زمان گذشته و هرگز برنمیگرده.کاشکی تو اسفندای هر سال آلزایمر میومد سراغمو .تو فروردین سال بعد خوب میشدم.مسخره س نه؟؟؟
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 1:41 |
لینک
|
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
تو این شرکت پولدار دولتی قراره مدیرای محترم رو برای تعطیلات عید به هزینه ی شرکت که تولیداتش ارثیه پدری و موروثی مدیران و مدیران ارشد بالا دستیه ببرن مسافرت خارج از ایران مثلا تایلند.درصورتی که هنز اضافه کاریه ماههای قبلیه بعضی کارگرایه زحمتکشو عیالوارو ندادن و متاسفانه خبری هم از دادنش نیست.تو این مملکت چه خبره؟دیروز پای درد دل یکی دوتا از اونا نشسته بودم که چطوری با سیلی صورتشونو سرخ میکنن تا بچه هاشون و فامیل چیزی از درداشون نفهمن.برگشتنی از شرکت تو ماشین تمام مدت یه سنگی رو دلم سنگینی میکرد.ولی میدونم که حق بالاخره به یه جایی میرسه.اینو ایمان دارم.چون به خدا ی حق مومنم.برای همه ی زحمت کشای تحت تبعیض دعا کنید.

نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 10:40 |
لینک
|
سه شنبه هشتم بهمن 1387
برام دعا کنین لطفا.آزمون ارشد نزدیکه هر چی که کتابا رو ورق میزنم بیشتر نا امید میشم.خیلی چیزا یادم رفته.چه باید کرد؟
شاید نباید این ترم کلاس میگرفتمو تدریس میکردم.اونم اینهمه کلاس.اونم یه جماعت بی نهایت ضعیف.از کار که برمیگردم یه ذره انرژی هم برام نمونده که حتی بشینم و یه مرور کوچولو کنم.چیکار کنم.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 18:48 |
لینک
|
شنبه بیست و هشتم دی 1387
کلمات بال و پر دارند.همین که قفسشان یعنی دهان باز میشود از آن بیرون میپرند و از دسترس ما خارج میشوند و در کوچکترین شکافها راه می یابند و بعضی اوقات در ضخیم ترین دیوارها نفوذ می کنند.
نوبل
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 20:42 |
لینک
|
دوشنبه شانزدهم دی 1387
اخترانی که به شب در نظر ما آیند
پیش خورشید محال است که پیدا آیند...
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 2:52 |
لینک
|
دوشنبه شانزدهم دی 1387
گاهی وقتا یه حرفی رو که کسی از روی بی غرضی و برای اینکه عریضه خالی نباشه گفته تا مدتها چه تاثیر تلخی روی روان آدم میذاره.روزای اخیر من اینطوری تلخ و سرد گذشتن مث همین زمستون و روزای سرد و سرد و سردش.اونو میبخشم ولی تکلیف لحظه های غمی از عمرم که گذشت و اون باعثش بود چی میشه؟؟؟
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 2:31 |
لینک
|
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود درمانده از شناختنش شویم.خوشبختی را تابع لوازم و شرایط دشوار و اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود.
خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله ی بیاورد.
نادر ابراهیمی
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 17:7 |
لینک
|
پنجشنبه هفتم آذر 1387
دبی یه شیخ نشین فاسد و تازه به دوران رسیده تو حاشیه خلیج همیشه فارس ماست.تازه به دوران رسیده ها و وحوش ساکن اونجا با پول ایرانیهای متاسفانه خود باخته آدم شدند و ثروتی بهم زدند و حالا دارن فخرشو به خودمون میفروشن.رفتار وحشیانه اونا با مسافرای ایرانی خیلی هم تعجب آور نیس.اونا میراثی که از نیاکان عربشون به ارث بردن همین رفتاره و هیچ .حالا که ورشکست شدن و دیگه وحشی تر و غیر متجدد تر رفتار کردنشون کاملا طبیعیه.به قول جلال آل احمد خطاب به عربهای پایین پای ما:تو فقط لوله بان نفتی و دیگر هیچ.لوله بان نفت که برای بواسیر عمل کردنها و پروستات عمل کردنها بین لوس آنجلس و پاریس سعی میکنی...

.متاسفم برای هموطنایی که اونجا رو آباد کردن.لایق همه ی عربای تازه به دوران رسیده ی غیر متمدن فقط گفته ی بزرگمون فردوسی عزیزه:
ز شیر شتر خورده و سوسمار
عرب را به جایی رسیده ست کار
که تاج کیانی کند آرزو
تفوبر تو ای چرخ گردون تفو
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 18:11 |
لینک
|
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
رییسعلی دلواری
قائم مقام فراهانی(امیرکبیر)
دکتر محمد مصدق
محمد جهان آرا
اینا درگذشتگان در یاد ماندگانند.
هر کدومشون تو یه برهه از تاریخ ایرانی بودنشون رو ثابت کردن.براش از عرض و مال و جان گذشتن.نذاشتن ایران کنام پلنگان و شیران بشه ما چی کردیم؟؟؟
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 20:16 |
لینک
|
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
حکایت:عابدی را پادشاهی طلب کرد.اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم تا به آثار عبادت بر ظاهر من اعتقادی که دارند در حق من زیادت کنند.آورده اند که دارویی قاتل بود بخورد و بمرد..و
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله میکنند وقت نماز
سعدی
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 16:41 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
جمعه گذشته بعد از انجام کلی از کارای عقب افتاده خونه داری موقع خوردن ناهارمون شد.تلویزیون داشت برنامه های کارتونی پخش میکرد.بعد از رای گیری کارتون سند باد پخش شد.من و شو شو و آقا جوجو هرسه تا گرم تماشا شدیم .یه حس نوستالژیک قوی در من و شوشو شکل گرفت.سند باد ما رو برد به دنیای قشنگ و دور بچگی مون که تمام هم و غممون رسوندن خودمون به پای تلویزیون و از دس ندادن این کارتونا بود.آقا جوجو محو تماشای دیوی شده بود که میخواس علی بابا رو سنگ کنه.کلی از دیدن این کارتون مشعوف شد.به این فکر میکردم که چقدر جالب یه پیام اخلاقی خوب به بچه منتقل میشد.مجموعه سندباد کودک و علی بابای نوجوان و خام و عجول و علاالدین پیر و دانا و با تجربه یه احساس اعتماد خوبی به کودک میده.اونو وحشت زده نمیکنه مث کارتونای حالا.سند باد با اینکه میدونس علی بابا اشتباه میکنه ولی دوستش رو تنها نذاشت.جوجو اینو خوب متوجه شده بود.دوبله بی نظیر و آهنگ دلنشین برنامه به دل هرکسی میشینه.سه تایی باهم فان خوبی داشتیم و دیدم که گاهی وقتا البته فقط گاهی وقتا تلویزیون میتونه خونواده رو جمعا به خودش جذب کنه.ببینیم این هفته کدوم کارتون قدیمی ما رو میبره به کودکییی.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 18:1 |
لینک
|
جمعه هفدهم آبان 1387
فرصت نمیشود از فرزانه ای بپرسم
آنهمه ستاره که شب هست روز چرا نیست؟
روز چرا این فضای لایتناهی خالیست؟
فرصت نمیشود که بپرسم
خورشید با آنهمه تلالو و تابش
رازش چیست که اینهمه تنهاست؟
با اینهمه سیاهی شب آیا
بهتر نیست
خورشید هم شبانه بیاید
حالا که جا برای همه هست
برای یک خورشید که غبار حسادت حاسدان و کینه و طعن کینه ورزان مجال نور افشانی به او نمیدهد...
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 20:49 |
لینک
|
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
تو این شرکت بزرگ دولتی که کار میکنم نمیدونید وقتی تو حیاط و محوطه ش قدم میزنم چه احساسی از عرق به ایران به من دست میده.کاشکی اونایی که هوای این مرز و بومو تنفس میکنن و آب این دیار رو مینوشن و روی خاک ایران قدم میزنن و دلشون برای جایی دیگه تو این دنیا میتپه بذارن برن.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 19:3 |
لینک
|
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
یه دوستی که تازه از آمریکا برگشته بسیار بسیار در وصف ینگه ی دنیا سخن گفت .گفت و گفت و گفت .ازش پرسیدم تو که میتونی یعنی استطاعتشو داری که اونجا زندگی کنی چرا اقامت نمیگری؟اگه اینقد خوشت اومده خوب همونجا زندگی کن.یه جواب جالب داد.گفت:باشه همه ی این خوبیا و زیباییا رو داره ولی مال من نیست.مال ما نیست.دیدم راست میگه و فکر کردم شاید دلیل غم غربت گهگاهی اون ایرانیای جلای وطن کرده هم همین باشه :احساس عدم تعلق.
درود بر ایرانم ...درود بر خوزستان...
همه ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 18:59 |
لینک
|
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
سخت ترین انتقادها اگر با شقاوت همراه نباشد آنطور نمی کوبد که مرمت ناپذیر باشد...
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 1:43 |
لینک
|
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
در پشت همه ی موفقیت های فعلی من قدرتی ست که از درون من سرچشمه میگیرد.نیرویی ست که در همه ما هست.من گمان دارم که در درون ما بخش کوچکی از خداوند هست که باید کشف شود.
اوری جو مک کلندون
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 1:14 |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
راستی شما میدونید که چرا برنامه های تلویزیونی ایران اینروزا اینقدر دارن حرص ملت ایران رو در میارن .یه مدل جدید این حرص درآوری اخیر استفاده لج آور از کلمات و عبارات عربی ست.یکی نیست به این عالمان دهر برنامه ساز و برنامه ریز و نویسندگان متعهد بگه مگر کلمات اصیل فارسی چه هیزم تری به شما فروخته اند یا این چه لج مسخره ایه که شما با این زبان فاخر دارید؟آخه کلمه نرگس چه عیبی داره که این هنرپیشه رو وادار کردید با این سماجت خاص و فاحش . لج آور هی ثانیه ای دو بار موکدا و عمدا بگه نرجججججس.چقدر این ۴ حرف فارسی همون گ چ پ ژ آشنا رو میگم مظلومند و هی تو سری میخورن اونم نه از جماعت عرب از فارسی زبانان ایرانی.آخه پرسپولیس مگه چه عیبی داره که باید عوض بشه به پیروزی.والا به خدا نه این کلمات مایه ننگ و عارن و نه کار و مشکلات عدیده ملت با این تعصبات خشک و تو خالی به سامان میرسه.کجا باید فریاد زد که دستتتتت برررر دارید.تو رو خدا روی شعور و غیرت این مردم حساب باز کنین.تا کی آخه.شاید این ...برم یه لیوان آب بخورم.تا بعد.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 2:35 |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
ای چشم تو چشم و چشم سر چشم همه
بی چشم تو نیست خواب در چشم همه
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 1:28 |
لینک
|
شنبه سیزدهم مهر 1387
شوشو رفت تا به یه نفر کمک کنه و یه نفرو همراهی کنه.کمک از بهشت اومده.خدایا خودت مواظبش باش.پناه منو جوجوهام بعد از خود عزیزت اونه.براش نگرانم.جوجوی فسقلی خیلی دنبالش گریه کرد.اشک میریخت و اشک منم درآورد.

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ ست؟
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 10:15 |
لینک
|
یکشنبه هفتم مهر 1387
این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند.بلکه مهم این است
که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت قلب مان خویشتن را چگونه
داوری میکنیم...هر کس که کاری میکندهر قدر هم کوچک در معرض خشم
کسانی ست که کاری نمیکنند.هر کس که چیزی را میسازدحتی لانه فرو ریخته یک جفت قمری را
منفور همه یکسانیست که اهل ساختن نیستند.و هر کس که چیزی را تغییر میدهد_فقط به قدر
جابجا کردن یک گلدان که گیاه درون آن ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد_باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشدکه عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.و بیش از اینها انسان حتی اگر حضور داشته باشد
و بر این حضور مصر باشدناگزیر تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس میکنند
و تربیت ایشان رااسیر رذالت ساخته به او میخورد...
از قدیم گفته اند و خوب هم گفته اند که عظیم ترین دروازه های ابر شهرهای جهان را میتوان بست اما دهان
حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفیدیا در خدمت به ملت و میهن و فرهنگ و جامعه و آرمان به کار گیرد حتی برای لحظه یی نمیتوان بست.
ما تا زمانی که میکوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم از قضاوت دیگران
نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید...
بخشی از نامه دوازدهم از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی.
نوشته شده توسط فرزانه در ساعت 4:23 |
لینک
|